شايد اگر بعد از گذشت شش ماه برايم اشاره ای نميگذاشت که مفعول اين جمله من هستم ٫هرگز نميديدمش٫مثل بسيار ناديده های ديگر
افعال بي قاعده برايم نماد شور زندگی شدند
کتابی بود سالها پيش خواندمش.دو خانواده يهودی در زمان هيتلر که در يک خانه مخفی شده بودند.کتاب به زبان دخترک بود که خاطراتش رو مينوشت.هر لحظه ممکن بود که مرگ زنگ خانه شان را بزند اما اساطير ميخواند و افعال بی قاعده حفظ ميکرد!بماند که اخر کار به دست نازی ها افتادند و بماند که مردند و بماند که وقتی ميخواستم خيال خودم را راحت کنم که"داستان بود"به پشت جلد رسيدم که نوشته بود اين داستان واقعی بود..
هنوز اين افعال بيقاعده لعنتی بوی زنده بودن ميدهند٫همچنان بوميکشيم٫شايد به جايی رسيد!
از خواب که بيدار شدم ساعت صفر بود.فکر کردم بالاخره انسان بر زمان پيروز شد
هوم!...بايد مبدانستم که چنين معجزه اي فقط از شرکت برق به ساعتهاي ديجيتالي نازل ميشود
يه پسرک کوچولو که جلوم ايستاده بود.به زانوهام تکيه داده بود و ساکت نگاهم ميکرد.حتی اون لحظه هم ميدونستم که خوابم.با خودم گفتم:چه شباهت غريبی! منم که باز زنده شدم.
سکوت رو شکست و همونطور که دستهامو گرفته بود گفت:مامان٫من قشنگترين خواب توام
امان از تو اگر جا بمانی
امان از تو اگر بلرزی٫اگر نيايی
به تو روزهای درازی نياز دارم٫به تو٫باتو
راه درازی در پيش داريم.با من بيا تن من٫اين روزها وقت جاماندن نداريم.مجال درنگ کردن نداريم.فرصت حرف زدن نداريم.فقط بايد بريم بريم بريم
امان از تو٫ اگر من رو با ترسهايم جا بگذاري
آهای!ميشنوی؟
هميشه يک نور ثابت برای ديدن همه چيز کافی نيست.لازم ميشه که گاهی چيزی شعله بگيره تا ديده بشن٫بعضی چيزها.شخصا خوشحالم که اميدداستان اين بيانيه کذايی رو راه انداخت.يقينا با نوشتن اين بيانيه و با امضا کردن جميع اهالی وبلاگستان هم تغييری در جرياناتی که داره اتفاق ميفته رخ نخواهد داد ٫و مسلما خود اميد هم اين رو ميدونه .اما با وجود تمام ازارهایی که به خاطر این ماجرا دید فکر میکنم به ديدن عکس العمل اينهمه روشنفکر دلسوز برای ايران که دلشون برای مردم ميطپه( و البته لزوما که نبايد تعريف همه از مردم و خیر خواهی با هم يکی باشه ٫نه؟) می ارزيد.نه اينکه اون بحث کذایی این مسئله رو روشن کرده باشه٫ اين دسته از ادمها افراطشون رو در هر حالتی با کلمات قشنگی تزئين ميکنند.ميدونی خانم نانا٫شما اونقدر مست تند دويدنت شدی که گمانم يادت رفته چيزی به نام فکروجود داره که اول بايد بوسيله اون تعيين جهت کرد.حتی نيازی به اين نميبينی که به حرفهای بقيه کامل گوش کنی٫والا نياز به زحمت زيادی نبود که متوجه ميشدی منظور حرف من اين بود که با عقايد ادمها روبرو بشی٫له کردن شخصيتها فقط نشانه ضعفه٫شک نکن که زحمت زيادی نداره.
ننوشتم که از مهشيد يا مهناز يا اميد يا هاله يا رهگذر ثانی يا ..(همت والايی داريد) دفاع کنم٫همه اينها خوشبختانه بهتر از من اين توانايی رو دارند٫حرفهاشون هم شنیده میشه ٫چون خوشبختانه هیچکدوم توهم کمال ندارند.
در واقع حتی نیازی به تلاش زیادی برای گفتن از شما نیست٫فکر نمیکنم کسی به اندازه خودت دشمنت باشد٫وقتی که شروع به گفتن میکنی دیگه نیازی به تلاش برای نفی نیست٫خودت این زحمت رو با ادبیاتت میکشی.
متاسفم !اما چه برایت ناگوار باشه و چه نه٫اصولا انسانها به انسانی بودن برخورد هم اهمیت میدن٫برای تویی که سنگ مشکلات اون کشور رو به سینه میزنی٫شاید بد نباشه که چند ثانیه ای به این فکر کنی که سالها بعد جايگاه تو يا امثال تو بين اون مردم٫که احتمالا ما هم جزءشون هستيم٫کجا ميتونه باشه.باور کن اين از نمایاندن"جوهر آزادی" به ما٫خاله زنکها و خواجگان حرمسرا٫بسيار واجبتره ٫دوست عزيز!
نگاهی که تو به من تحمیل کنی
همان بهتر که کور باشم
..
معلق بین زمان.مال هیچ کجا نیستم
کشوری که درد سوغات ادم میکنه٫دنیایی که هیچ کجاش نمیتونی ریشه کنی.جایی نداری.فقط اونقدر کوله بارتو پر میکنی که اگه بیرونت کردند ٫بتونی جای دیگه ای چادر بزنی.
بیا کوله هامونو برداریم و فریاد کنان راه بیفتیم کنار دنیا و هر چی که میخواهیم باشیم
هر کی که میخواهیم باشیم
من هیچ وقت نخواستم نیمه کاره حرف بزنم٫تو چرا بخواهی؟.حرف زدن نیمه کاره٫مثل هضم نیمه کاره میمونه.یا ترش میکنی و یا تهوع
..
صدایش را گوش کنید.جز موجودات نادري از نسل مومنان روی زمین است که ميشود ايمانش را درک کرد و بی دریغ از ارامشش ارام گرفت
اتود عاشقانه ات را بی امان ول کردی و خبر نداری که چقدر ياد آن بی معرفت گفتنهايت ميکنم رفیق!
بچهء بي بخاری که داخل شلوارش رو کثيف کرده و بوش همه جا رو برداشته
و حالا خودشم تو کاری که کرده مونده
و هاج و واج نشسته سرجاش
نميدونه که بلند شدن و یه قدمی برداشتن
به هر وری که باشه
بهتر از هيچ کاری نکردنه
حتی اگه اون کار مسئله لوث شده ای مثل استعفای دست جمعی باشه
گاهی اوقات نيش يه سوزن هم ميتونه باعث بشه که عنان از کف آدم بره٫آدم با همه ابعادش تعريف ميشه٫اما شرايط خاص گاهی اوقات درک بهتری به انسان ميده.من آدمی رو که ارزشهاش رو از مادربزرگش ميگيره و کلماتش نشخوار شدهء دست چندم امروزی هاست و ٫نياز به زحمت زيادی نيست٫با کمی قلقلک٫ خودش ميشه با اون تفکراتی که اصلا از اصل بهش اعتقادی نداشته٫زحمت فحش دادن خوب البته راحت تر از فکر کردنه٫با آدمی که فکر خودش رو باز میدونه و به همین خاطر دیگران رو از فکر کردن معاف میکنه یکی میدونم
از ابلهی که برای من و به جای من ٫اصطلاحات چارواداری مینویسه و احتمالا خیلی هم از کار خودش لذت میبره٫انتظار فکر کردن رو ندارم.وقتی هم حرامش نمیکنم.بگو ببینم٫از تو که به هدف آزادی ایران مینویسی باید متوقع بود که آدمها رو با آزادیهاشون بشناسی یا نه؟
چرا باید کسی برای امضا کردن یه نوشته به کسی جواب پس بده و وگرنه "خفه" ؟معیار حق داشتن برای صحبت کردن٫موافق بودن٫مخالف بودن ادمها چیه؟شما که اون یکی بیانیه رو نوشتی یا اونی که این یکی بیانیه رو نوشته؟
بوی گند این فضا که آدمهاش انگار فقط منتظر یک گله گوسفند هستن که دنبالشون راه بیفته گاهی اوقات تهوع آور میشه.این روح مسمومه که شادی برگشتن کسی مثل تزاد رو بيشتر ميکنه٫بذار يادمون نره که هنوز هم هستن آدمهايی که ميشه خوند کلماتشون رو و احساس حماقت نکرد
...
و اين آهنگ٫
که تو ميشنوی با من بوی خاک خيس خورده رو از لابه لاش
برای زيباترين لحظاتی که با تو داشته ام
لحظه ای بود که خوب خاطرت هست.سپیدهء تابستان میان سرزمین اشنای من.چشمهایم را باز کردم از تصور سرمای تنت.تو چشمهایت را باز کردی از سردی تنت.دستت رو دراز کردی٫دستم رو دراز کردم.دست هم رو گرفتیم.لبخند زدیم.خوابمان برد.
بارها ان صحنه را تصویر کردم٫ما که کنار هم با لبخند خوابمان برده٫سپیدهء تابستان و نسیم خنک.شبهایی که در سکوت کنار ارامش دریا مینشستیم٫گفتی خودم رو دوست دارم
و من میدانستم٫آن لخظات از زندگی لبریز شده بودی.برای دل بی غبار تو چندان سخت نبود
میدانم که این روزها از چه ابهام شیرینی لبریزی.امروز ٫روز تولدت را با جشن نامزدی ات پیوند میزنی٫و شاید همان بهتر که من نیستم٫میدانی٫یقینا آن شادی تو برای من طعم شیرینی نخواهد داشت.امروز شروع میکنی زندگیت را در یک انسان دیگر حل کردن ٫سال بعد سالروزش را جشن میگیری و از ان به شیرینی یاد میکنی٫سالهای بعد انچنان میان زندگی که چهار چوبش را جامعه برایت از قبل تعیین کرده غرق میشوی که گاهی یادت میرود که به چپ و راست خودت هم نگاهی کنی
آن روزها که عزم کرده بودم برایت از راهی که شروع کردی بنویسم ٫میخواستم برایت بگویم راه اعتماد کوتاه و زیباست٫افسوس که پایان دردناکی دارد.خواستم بگویم عزیزکم ٫اعتماد نکن به این روزهای شیرین٫پاهایت را محکم بلند کن و بر زمین سفت گذار.تکیه بر چیزی نکن که ذات جامدی وجود ندارد.اگر میدانستی گاهی انسانها چقدر حقیرند و در چشم ما چقدر بزرگ مینمایند.اگر میدانستی این تالار شیشه ای که دور دختر بودنت کشیدند چقدر سست و لرزان است
مرا تصویر کن که مثل همیشه کنارت هستم.نه٬برایت نمیگویم از آدمها٫تو زنده ای
چشمهایم را میبندم و آرزو میکنم که قدمهایت روی زمین باشد و همیشه همان دخترک شاد باشی٫با همان خنده های شیرین مستانه.....
به این نگين خيره ميشم.برای گذشتن از سنگينی زمان بايد احساس زندگی کنی.همانقدر که ميشنوي٫ببينی.همانقدر که ميبينی لمس کنی.خيال لمس شدنی نيست٫اما نگين واقعيست٫هرچند واقعیت هم رویای موهومیست
زادروزت مبارک عزیزم.نگين را لمس ميکنم ٫روزی دست تو بود و کيلومترها راه را با من سفر کرد٫نمادها همیشه بار ذهن فراموشکار ما را به دوش میکشند.کاش ايران دخترانی مثل تو را بيشتر ميداشت٫و کاش همان کمی را که ماندند را قدر ميدانست
از همان روز اول کسی گفت:برای زيستن شهامت لازم است
اصراريه که هر اتفاقی که ميفته ببريمش توی قالب های خودمون.مسابقه برگزار کردن٫اونم برای يه چيزی مثل وبلاگ هم از اون کاراست که فقط از خود ما بر مياد.خوب اليته سالهاست عادت کرديم هيچ اتفاق جديدی نيفته٫اگه افتاد سريع ببريمش تو قالب های از پيش بوده.مگه نفس اين مسابقه همين معنی رو نميده؟چی کيفيت اکثريت رو تضمين ميکنه؟و اقليت رو؟
عادت کردیم به خط کشی.مسلمه که نمیشه برای کسی تعیین کرد که چی رو دوست داشته باشه٫اما با خط کشی بین برترین ها و غیره٫تلاش برای جهت دادن ناخواسته انجام شده.خط کش توی جيبامونه.تا اينجا هم اورديمش.کافی نيست که بگی خط نمیکشم٫این عادت ریشه کرده.این طبقه طبقه کردن همه چیز به خودی خود مزخرف هست٫اما وقتی مثلا یه پدیده بی مسمایی مثل مسابقه بین وبلاگها رو میبینی و بعد هميچنين وبلاگی رو بين بهترين بلاگهای روز نگار يا زنان٫تنها چيزی که احساس ادم رو بتونه بيان کنه يه پوزخنده که از ديدن منتخب کاربران فارسی زبان به لب ادم مياد!
بياين با هم فرض کنيم قراره تهران زلزله بياد
خوب شروع که کردم به بعدش فکر کردن٫ يادم اومد خونه ما طبقه پنجمه٫و اصولا هم همه تو خونه ان هميشه.احتمالا همه به طرف اسمون زودتر ميرسن تا زمين.
بعد ياد برادرام افتادم.
يکيشون که طبقه دومه يکيشون هم چهارم.با احتساب تنبلي بچه ها يه چيزي مثل همون در مياد.خونه خاله اينا هم طبقه سومه٫عمو طبقه چهارم٫هوفر هم طبقه چهارم٫محل کار کوچولو هم طبقه سومه٫تازه خونه همشون رو صداي پا هم تکون ميده چه برسه به اينکه زمين بخواد با ريشتر بالا برقصه.
نفر بعدي که خيلي هم مهمه مشکلش چيز ديگه اس٫خودش باعرضه است اما بعيد ميدونم خودشو فداي کس ديگه نکنه.درهر صورت چيزي نميمونه٫منم خداوکيلي اصلا وجود ماتم به اين حد رو ندارم.اگه کسي ميتونه اومدن زلزله رو از حداکثر يه روز قبل حدس بزنه به منم خبر بده٫من برميگردم.
اگه هواپيما سقوط نکنه٫اگه وقتي رسيدم به جرم تبليغ عليه نظام دستگيرم نکن٫اگه به خاطر مصلحت نظام اعدام نشم٫اگه کسي نخواد بهم تجاوز کنه و مجبور شم از خودم دفاع کنم و بعد اعدام بشم٫اگه تو خيابونهاي تهران از تصادف تيکه تيکه نشم٫اگه سوار ماشيني نشم که منو به مقصد نرسونه٫اگه به خاطر معاشرت با نامحرم يا بدحجابي ارشاد جسمي نشم٫اگه چيزي دستم نباشه و تصادفا کسي ازم عکسي نگيره و جايي چاپ نشه و از سرنوشتم خبري نشه٫اگه مشکوک به همکاري با گروهکهاي ضد امنيت ملي نباشم٫اگه باد به گوش کسي نرسونه که نفس هم ميکشم و به خاطرش کسي منو نکشه يا وادار به خودکشي نکنه ...اونوقت ميتونم اميدوار باشم که صحيح و سالم به خونمون ميرسم و کنار خانواده ام ميتونيم همه با هم با خيال راحت زير آوار بميريم
آن لحظه ای که در را باز کردی٫
اگر پاهایت روی سنگفرش سست شد٫اجازه بده به آن بوی عجيب مبتلا بشوي
شکل درد را شايدبا فکر به آن که فاصلهء ويرانی شهری٫ با فاصلهء تازه شدن دنيايی برابر است٫بتوانی زيباتر بکشی
یا شاید با این که بدانی اگر همان لحظه ای که بايد٫از خودت فرار نکنی٫آن لحظه ميتواند تمام عرض زندگيت باشد
...و
.
در همان نقطه گنجيد
تمامش
...و سرمايی که نارنيا رو يادم مياره.سرزمينی که راهش از بين گنجهء پالتوهای پر از نفتالين ميگذشت و هزار سال اونجا معدل يک ثانيهءزمين ما بود.(دنبال کتابت نگرد٫دست منه!)
سرگذشت آدمهايی که اونجا رو ديدن و به اينجا برگشتن مثل زرافه هاست که ميتونن يه فضای خالی از هر موجودی رو ببينن اما پاهاشون به زمين چسبيده.شکر که آدميم و تنها جايی که ميتونيم ببينيم همين زمين بی خاصيت خودمونه
آدمها همه جا هستن.اولش بيهوده فکر ميکنی شايد اينجا چيز متفاوتی رو ببينی٫اما مجاز هم ساختهءآدمهای واقعيه٫فوقش به معدود ادمهايی بربخوری که عنوان مسخرهء اشرف مخلوقات رو جدی نگرفتن و خودشونو ملزم به اين نميدونن که هميشه اظهار نظر کنن..واقعا لازمه اينهمه اعتماد به نفس برای قضاوت ديگران؟لازمه اينقدر احمق فرض کردن باقی؟فکر ميکنی وقتی سعی ميکنی حتی حرف زدن من رو به ميل خودت جهت بدی چه اتفاقی ميفته؟..هيچی!به لايه ی بعدی ميرم.مخاطبم رو محدود ميکنم.ارزش برای فهم نداشته ات قائل نميشم...این ميدونه معنی حرفم رو٫سر اون نقطهء مشترکی که از گذشتن از اينجا و ويرانهء اون رسيديم..مخالف که نیستی قل عزیز؟!
من دارم میرم پاریس.سفرم همزمان شد با اولین مورد نقض دمکراسی در دنیا که طبعا در فرانسه که خود را "مهد تمدن"میداند اتفاق افتاده!...خنده دار نیست که این "جریحه دار شدن قلب مسلمانان جهان" در واقع به معنی خنک شدن قلب اکثر مردمیه که اسلام جای جریحه دار نشده در زنگیشون باقی نذاشته؟!
اهای جماعت!براستی چرا مارکسيسم را أخ ميدانيد؟!
...و من به شما خواهم گفت راز بدبختی زرافه ها را
ان موجودات نگون بخت سرشان در آسمان است و پاهايشان در زمين!
دور٫دور ژورناليست هاست.ببينين چه دنيای شلم شوربايی شده ٫يه روز شيرين عبادی نوبل ميگيره فرداش ایران مجبور میشه پروتکل امضا کنه پس فرداش ولیعهد تحفه اینجا بچه دار میشه و به خاطر نیم وجب بچه چند روز ملتو میذارن سر کار و خودشونم کار و زندگیشون رو تعطیل میکنن(اصولا اینا هنوز تو عوالم خودشونن٫خبر ندارن که چی به چیه) ٬پس فرداشم صدام رو دستگیر میکنن و دنبال شپشهای سرش میگردن.
خاتمی به نظرم گه گيجه گرفته ٫هی پرت و پلا ميگه٫بعد ديگران يه رديف طويل از سوتی هاش رديف ميکنن بعدشم یا سریع تکذیبیه میده و یا اين آقا راه ميفته دنبالش و سعی ميکنه ماله بکشه روی حرفها٫که البته انگار بدتر ميشه٫چون يکی دوتا که نيست ٫زشته اقای خاتمی!شما ديگه بزرگ شدين!
اين یکی از شاهکاراشه:...استفاده از روسري سنتي است كه همه در ايران به آن احترام ميگذارند. من به شيرين عبادي گفتم بهتر است كه به عنوان يك زن مسلمان براي دريافت جايزهاش از روسري استفاده كند، اما همه در انتخاب آزاد هستند... البته من نبايد تذکر بدم که همه مجبورند که احترام بگذارند و بديهيه که شما اثبات کردين که اين "همه" از حداقل عقل وشعور کافی برای انتخاب هر چيزی برخوردارند .بد نيست يه نفر بره برای خاتمی توضيح بده که توی ايران چه خبره٫این سایتهای "مغایر با ارزشهای دینی و اخلاقی" شما یه چیزیه تو مایه های همه چیز! یا اینکه زندانی سياسی يا مطبوعاتی به کی ميگن يا امثال سينا مطلبی چرا از مرزی به مرز ديگه در حال گذرند يا اينکه چه خر توخريه که توی روزنامه تيتر ميزنه:"دو نماینده دیگر مجلس هم کتک خوردند "٫و هيچ کس هم تعجب نميکنه چون کتک خوردن يه مسئله خيلی عاديه٫حتی برای يه نماينده مجلس از دست يه مشت ابله!
فکر میکنی چند نفر امروز ارزو کردن که بار بعد اون تحقیر و ترس توی یه چهره دربدر٫سهم نماینده های خدا که به اجبار سالهاست سرما نازل شدند باشه؟
تصویر جستجوی شپش های سر یک دیکتاتور بزرگ دنیای اسلام٫خیلی غم انگیزه
